نصایح زیبای زرتشت
آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فكر كن
هیچكس را تمسخر مكن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب كن
به شرر و دشمنی كسی راضی مشو
تا حدی كه میتوانی، از مال خود داد و دهش نما
كسی را فریب مده تا دردمندنشوی
از هركس و هرچیز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیكی باشی
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیكی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاك و راست گردی
مطابق وجدان خود رفتار كن كه بهشتی شوی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
روح خود را به خشم و كین آلوده مساز
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشین كه تو را نادان ندانند
اگر خواهی از كسی دشنام نشنوی كسی را دشنام مده
دورو و سخن چین مباش، نزدیك انجمن دروغگو منشین
چالاك باش تا هوشیار باشی
سحر خیز باش تا كار خود را به نیكی به انجام رسانی
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
با هیچكس و هیچ آیینی پیمان شكنی مكن كه به تو آسیب نرسد
مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشك پرباد است و اگر باد آن
خالی شود چیزی باقی نمیماند

رفیق !
من اینجا ،
تبعیدی ام!
به زادگاهم
به آب های خروشان از خشم آرامش!
آرامشی از تحمل هزاران سال طوع و غروب بی دلیل تکراری....
از بودن من و تو...
که هنوز!!.... زنده ایم!
اینجا در این تبعید
هوای فکر انسان را خوب خنک می کند....
درد مفاصل مغزم هم رو به بهبودی ست...
دهلیز چپ و راست هم بکار فتاده اند...
عشق پمپاژ میکنند...
بی آنکه بدانم...
بی آنکه بخواهم!
میدانی رفیق...
اینجا روز و شب معلوم است...
صبح ، خورشید از دریا میزند
غروب هم در در یا غرق میشود...
گاهی وقت ها حافظ می خوانم ،گاهی سهراب...
گاهی "دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته
....
فکر می کنم این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد"
باز بر میگردم ...سر کار
تا سر کار بمونم...
تا لحظه ای از "او" دور باشم...
....
برایم از شهر آدمها بگو...
از عشق هایی که در شیر قهوه داغ کافه ها معنا دارند...
از دست هایی که در هم پیچ وتاب میخورند...
و...
میدانند که
هیچ چیزی نیست!
جز گرمای مختصری که از سرمای پاییز به آن پناه میبرند!
....
برمیگردم...
برای تبعید ی دوباره....
به سرزمین بی انتهای آبها !
برای تو بر میگردم...
برای نشئگی حاصل از شب شعر هایمان...
حال و هوای سبزی چمن های پارک چطور است؟
هنوز برای سکوت خاکستریمان سبزو خیس اند؟
میشود جایی نشست و" فکر خوب محض خالی " کرد؟
راستی اگر باران بارید...
پنجره راتا ته باز کن ،تا اتاقت کمی خیس بخورد
که هم هوا شود،
با دل " باران "یت ...
هروقت از شهر فولاد و سیمان خلاص شدی،
سلام مرا به شقایقهای وحشی کوه برسان!
...
دوستدار تو
مهدی.
ولی تو باور نکن!!!
کویر :میان خلیج فارس
اینقدر هست که گه گه قدحی می نوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
نا خلف باشم اگر من به جویی نفروشم ...
حافظ
حافظ ، حافظه ام را یاری کرد....
بازم صبح شد...
انگار نه انگار
که دیشب مرگ در بستر من خوابید

دلم گرفته
دلم عجب گرفته...
و فکر میکنم این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد...
....
(سهراب)
غروب جمعه ست ومن...
نمی دانم در هر ثانیه یی که بی تو گذشت...
چند سال درد کشیدم....
دلم میخواست میرفتم کوه مثل یه بچه بلند بلند گریه می کردم
امروزاین قسمت " شازده کوچولو " یادم اومد که نوشته بود:
(شازده کوچولو تو سیاره دیگه ای زندگی میکرد که اینقد کوچک بود که می تو نست چندین بار در روز!! غروب آفتاب رو تماشا کنه...)
"...من گفتم :روی سیاره تو که به آن کو چکی است همینقدر که صندلیت رو چند قدمی جلو بکشی میتو نی هر قدر که دلت خواست غروب رو تماشا کنی.
- یک روز چهل و سه بار غروب رو تماشا کردم!!
وکمی بعد گفت :
خودت که می دانی، وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
و من به شازده کوچولو گفتم : خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چقدر دلت گرفته بود!
اما مسافر کوچولو جوابمو نداد...."
خدا میدونه امروز من چند تا غروب دلم گرفته ...

از تو لب گرفتم
و بازدمم را احتکار کردم ..
من به اندازه تمام روزهای هم نفسی با تو
به سینه ام دود بدهکارم ...
شعر:alonegirl
طراح:کویر

می خواهم عاشق تو باشم
نازنین مهراوه من!
انگار ساعت دلم کار نمی کند
تک درخت پیری که در حیاط خلوت دلم روییده بود....
هنوز رنگ زمستان دارد
سبز نیست
چون تو نیستی....
(کویر)

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم بسته فرض کنید...
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
دگر مرا به شیوه ای غیر از این مجاب کنید